سرویس تاریخ «انتخاب»: کتاب «من اطلاعاتی بودم» در دو جلد توسط رضا اکبری آهنگر و راضیه ولدبیگی توسط نشر شهید کاظمی منتشر شده است. این کتاب شرح خاطرات علی مهدوی، کارمند بازنشسته وزارت اطلاعات از سالهای اول انقلاب و پرونده انجمن حجتیه است. نشر شهید کاظمی به آدرس قم - خیابان معلم - مجتمع ناشران - طبقه اول واحد ۱۳۱ و به شماره تلفن ۶ الی ۰۲۵۳۷۸۴۰۸۴۴ ناشر این کتاب میباشد.
قطب زاده نمیدانست آن شب، شب آخرش است، فکر میکرد داریم رکب میزنیم و شوخی میکنیم حتی تا آن لحظات آخر خبر نداشت میخواهند اعدامش کنند. نمیدانم نماز مغرب و عشا را خواند یا نه، یادم نیست. برای من دیدن این صحنه سخت بود؛ الان میدیدم که زنده است و لحظه دیگر نیست همان لحظه به ذهنم رسید که دنیا همین است.
فردی با روحیه قطب زاده با آن امکانات مالی و رفاهی که داشت با آن قلدری و غرور؛ آن گردن کلفتی و ادعا یک آن رفت بیخ دیوار و با یک تیر بسیار کوچک کارش تمام شد و یکباره به جنازهای بیحرکت تبدیل شد. تمام حوادث، سرکشیها، کودتا، قصد بمباران؛ جماران و... همه اینها موقع اعدامش توی سرم چرخید، نه اینکه با حکم شرعی اعدام مشکلی داشته باشم نه؛ اما انگار حین اجرای حکم؛ من در دنیای دیگری سیر میکردم.
بعد از آنکه سیگارش را کشید دیگر به او گفته بودند که میخواهی اعدام بشوی. من فکر میکنم که او هنوز خیال میکرد حرف اعدام را پیش کشیدهاند تا از او اقرار بگیرند ولی دیگر دیر شده بود تا این فکر و خیالها توی سرش بچرخد؛ تیرباران شده بود لحظه تیرباران شهید لاجوردی آنجا نبود. تیم اجرایی، تفنگ به دست آمدند و سر جایشان ایستادند آماده بودند کار را تمام کنند، قبل از شروع صدای تیرباران در سکوت آن شب، یک نفر سوره والعصر را با قرائت زیبایی خواند.
مثل صحنههایی که در فیلمها دیدهاید چشمهایش را بستند. اعدامی را یک جایی قرار میدهند که تیر خطا نرود مثلا پشتش دیوارهای باشد لبهای باشد. دو یا سه منافق دیگر هم همراهش بودند آنها را هم چشم بسته آوردند. قطب زاده را وسط گذاشتند همه چیز خیلی سریع پیش رفت حکمشان را خواندند و بعد دستور آتش را دادند. راستش را بخواهید ما دیگر آنجا نماندیم چون متهم را دیگر نمیتوانستیم برگردانیم.
آن صحنه طوری بود که تا مدتها در ذهنم بازسازی میشد، توی خیالم جریان پیدا میکرد، اذیت میشدم این اولین اعدامی بود که دیدم و حتما آخریش هم هست. اصلا کار من این نبود که در صحنههای این تیپی باشم، من انصافا خوشم نمیآمد بایستم و همچین چیزی را تماشا کنم. از بعدش هم دیگر اطلاعی ندارم ما برگشتیم محل کارمان و مثل اینکه برادرش پیگیر شد و جنازه را به او تحویل دادند. شاید کیس قطب زاده زود جمع شد، باید فرصت میکرد اطلاعات بیشتری بدهد.
من مستقیم وارد قضایای قطب زاده نشدم، فقط در برخی از جاها نقش آفرینی میکردم؛ چون تازه وارد ستاد شده بودم، مثلا به بازجوها هم کمک میکردم. در برخورد با آقای قطب زاده آدم نحیفی به نظر میآمدم، یک آدم ۶۰،۵۰ کیلویی بودم. کار من این بود که با برخوردهای روانی قطب زاده را به سمت اعتراف سوق بدهم. برای اینکار نقشهای کشیدیم در زندان یکی از بچهها نقش فرد نفوذی را داشت و سعی میکرد خودش را به قطب زاده نزدیک کند و از او اطلاعات بگیرد تا مثلا این اطلاعات را برای کمک و تکیه کند، و به او به بیرون زندان ببرد.